خرید بک لینک

درباره سایت

سایه ای که هنوز نبضش میزند

آخرین مطالب

امکانات وب

صدای آمبولانس هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشد آروم آروم، صدای سوتی که توی گوش مرد بخاطر اون برخورد شدید پیچیده بود، داشت کم میشد. طپش قلبش هر لحظه داشت کمتر میشد و تازه داشتم میفهمیدم چقدر سر و بازوی چپم درد میکنه نمیخواست از ماشین پیاده بشه. یعنی نای پ

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 0:30

فکر کن داری همین الان میمیری. چه حسی بهت دست میده؟ ممکنه برای کسی دلتنگ بشی یا ممکنه حس کنی نسبت به کسی مسئولیتی داری که باید زنده بمونی و اونو انجام بدی یا شاید حس کنی بودنت به کسی که دوستش داری کمک میکنه، در نتیجه باید بمونی یا شاید به خودت قولی دا

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 0:30

گفت: نوشته هاتو خوندم. میدونم هنوزم دوستش داری. میدونم هنوزم براش مینویسی. میدونم فقط به من دروغ گفتی.

فیلم رو pause کردم و گفتم : خب . . . ؟

چند ثانیه صبر کردم. چیزی نگفت. دوباره فیلم رو play کردم.

گفت: در ضمن، اون نوشته های مزخرفت، اصلا هم قشنگ نیست. هیچ جذابیتی توی نوشته هات نیست. بیشتر شبیه یک پیرپسر واپس زدۀ احمق مینویسی.

زیر نویس آخرین جمله فیلم رو خوندم و گفتم: میدونم. خب . . . ؟

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 0:30

بی تو، هر روز که میگذرد، تداوم رنجی ست که زندگی اش مینامند

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: سه شنبه 2 آبان 1396 ساعت: 0:51

صفحه بندی